الملا فتح الله الكاشاني
260
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
رفتيم كه نزديك سراى بود و از جملهء زنان ام مسطح با ما بود و او را پاى به چيزى برخورد و بسر درآمد و گفت ( تعس مسطع ) بر وى درافتاده باد مسطح من گفتم چرا مرد مسلمان را دشنام ميدهى كه در حرب بدر حاضر بوده و اين مسطح از خويشان ابو بكر بود و از جملهء اصحاب افك پس مادرش مرا جوابداد كه نميدانى كه وى در حق تو چه گفته گفتم نه گفت در حق تو چنين و چنان گفته من دلتنگ شدم و دانستم كه عدم التفات رسول خدا ( ص ) به جهت اين بوده پس از آن حضرت دستورى خواستم و بخانهء پدر و مادر آمدم و مادر را گفتم كه مردمان در حق من چه ميگويند گفتند سخن چنين بر زبان خباثت نشان ميرانند و رسول به جهت اين دلتنگ است ليكن از اين مقوله بما هيچ نميگويد من بگريه افتادم و شب و روز ميگريستم و بشب خواب نميكردم تا روز ميشد و به جهت اين بيمارى من عود كرد پس رسول ( ص ) اسامة بن زيد و على بن ابى طالب ( ع ) را طلبيد و در باب من بايشان مشورت فرمود اسامه گفت سخن اصحاب غرض نبايد شنيد و على بن ابى طالب ( ع ) گفت يا رسول اللَّه از اين دلتنگ مباش راى تو اقوى و اصوب است و بهر چه راى صايب تو حكم مىكند چنان كن و اگر ميخواهى بريره كه جاريهء وى است بطلب و حقيقت و حال را از وى استفسار فرما آن حضرت بريره را بخواند و او را گفت اى بريره در حق عايشه چه مىگويى و او را چگونه ميدانى گفت يا رسول اللَّه ( ص ) بخدايى كه تو را به حق بخلق فرستاده كه من از او هرگز هيچ خطا و خللى نديدهام و چيزى كه موجب شك و تهمت باشد ازو نيافتم جز آنكه وى حديثة السن است و به جهت آن روزى خمير كرده بود و از آن غافل شده اهمال ورزيد تا گوسفندان آمدند و پارهء از آن خوردند و به غير از اين هيچ عيبى تا غايت ازو نديدم عايشه گويد من گفتم به خدا سوگند كه من خود را از اين مبرا ميدانم و گمان من آن نبود كه حقتعالى در شان من آيتى نازل سازد و ليكن اميدوار بودم كه رسول ( ص ) خوابى ببيند كه دلالة بر برائة من كند پس رسول ( ص ) از امهات مؤمنين و اكابر صحابه تفتيش اينمعنى نمود همه به طهارت ذيل من گواهى دادند پس رسول ( ص ) از روى ضجرت بمنبر بر آمد و خطبهء فرمود كه يا معشر المؤمنين من يعذرنى من رجل قد بلغنى عنه اذاه فى اهلى اى گروه مؤمنان مرا معذور داريد از مردى كه مرا ميرنجاند در اهل من مراد حضرت به اين سخن عبد اللَّه بن ابى سلول بود سعد بن معاذ برپاى خاسته و گفت يا رسول اللَّه ( ص ) من ترا ازو معذور دارم اگر از اوس است بفرما تا گردنش بزنم و اگر از خزرج است و از ياران و برادران ما نيز حكم كن تا سرش بردارم سعد عباده كه پيشواى خزرج بود برخاست و با سعد گفتوگوى آغاز كرد كه عبد اللَّه بن ابى سلول خزرجيست نه اوسى رسول ( ص ) او را خاموش گردانيد و از منبر به زير آمد و در حجرهء من آمد زنى از انصار نزد من بود و من ميگريستم حضرت رسول ( ص ) مرا گفت اگر از اينفعل مبرايى خدا ترا عوض بدهد و اگر خطا كارى توبه كن كه خدا توبهء تو بپذيرد من گفتم يا رسول اللَّه خدا ميداند